تبليغاتX
کی بهم می رسد ای ماه نگاه من و تو؟؟ <

خوش به حالت ای....

 

خوش به حالت ای آسمان , که ستاره ای همچون او در وجودت می درخشد....

خوش به حالت ای گلستان , که نرگسی همچون او در درونت روییده است....

خوش به حالت ای زمین , که بشری همچون او بر رویت قدم می گذارد....

خوش به حالت ای چشم , که اشک به یاد همچون اویی از ضمیرت جاری می گردد....

و خوش به حالت ای من , که پدری همچون او پشتیبانی ات می کند....

                                  دلتنگتم پدر.... بیا.....

!! نوشته شده توسط یک منتظر | 0:2 | دوشنبه سیزدهم مهر 1388 •

توی آسمون بی تو , یه ستاره مونده تنها....

توی این آسمون به این بزرگی هیچکس باهام دوست نبود... نه ستاره ها , نه شهاب ها , نه ماه , نه خورشید و نه هیچکس دیگه... آخه هیچکدومشون دوست نداشتند با یه ستاره ی کم نور دوست باشن... خب منم دلم می خواست مثله بقیه یه ستاره ی پر نور باشم , اما دسته خودم نبود دیگه , کاری نمی تونستم بکنم... اونها خیلی راحت برای خودشون زندگی می کردند وشاد بودند و من به تنهایی روزم رو به شب و شبم رو به روز می رسوندم , اما یک بار اتفاق عجیبی برام افتاد...

وقتی داشتم تنهایی توی آسمون قدم می زدم شنیدم که یکی صدام می زنه... بهم گفت خیلی عجله داره اما چون دیده من تنهام دلش خواسته بهم چیزی بگه... با تعجب ازش پرسیدم تو کی هستی؟؟ برای چی اینجایی؟؟ چی می خوای به من بگی؟؟؟ گفت: من ماهواره ی امید هستم که در مدار زمین به دنباله نشانی از امیدی گمگشته هستم!!! آیا نشانی از او نداری؟؟ از تو می پرسم چون تو هم مثله گمگشته ی من تنهایی...

سخت در فکر فرو رفتم... این همه ماهواره که میان و میرن... این یکی چی میگه؟؟؟ چی داره می پرسه؟؟ این امید گمگشته کیه؟؟ تا به خودم بیام و بیشتر سوال کنم , ماهواره رفته بود , البته اولش هم گفته بود که عجله داره... اون رفت ولی من موندم با یه دنیا سوال... دیگه از این به بعد به جای فکر کردن به تنهایی خودم کارم شده بود فکر کردن به اون امید گمگشته , خیلی تحقیق کردم , کم کم بعد از گذشتن مدتی شناختمش , بعد از شناخت روز به روز علاقم نسبت بهش بیشتر شد...

دیگه تنها نبودم چون دوازدهمین ستاره رو داشتم , زندگی واقعا زیبا شده بود... تازه به جز اینکه تنها نبودم به خاطره توجه و علاقه بهشون لحظه به لحظه به نور و فروغ ظاهر و باطنم اضافه می شد... قصه غربت و بی یاور بودنش رو خیلی شنیدم ... خیلی دلم از دست ایم همه بی وفایی گرفته بود... با خودم گفتم حالا که پر نور شدم برم تو آسمون حرفام رو فریاد بزنم شاید یکی بشنوه و توجه کنه... سخت بود اما فکر یاری کردن به اون ستاره ی مهربون سختی رو برام شیرین کرد... توی آسمون فریاد زدم که : ای کاش می دونستید , ای کاش خورشید می دونست که با چرخیدنش چندین سال رو بدون وجود اون گذرونده , ای کاش ماه می دونست که با چرخیدنش چندین ماه تنهاش گذاشته , ای کاش ستاره ها به روی هر کس و ناکسی چشمک نمی زدند , ای کاش هممون انقدر راحت تنهاش نمی ذاشتیم , ای کاش یادمون نمی رفت که اگه نوری داریم به خاطره وجود اونه و ای کاش.....

فکر کنم صدامو شنیده باشن آخه ابر انقدر از غفلتش ناراحته که داره آروم آروم از گوشه ی چشمش اشک می ریزه...

ای ستاره ی پر نور که نوشته هارو خوندی , تو الان کجای کاری؟؟ چه تصمیمی گرفتی؟؟

!! نوشته شده توسط یک منتظر | 2:0 | سه شنبه هفتم مهر 1388 •

بابا جونم عید فطر مبارک

هفته ی اول که دیدمش مثله بقیه یه گوشه وایستاده بود و داشت آروم آروم گریه میکرد , رفتارش عادی بود از کنارش آهسته رد شدم و رفتم....

هفته ی دوم که دیدمش بازم مثله بقیه یه گوشه وایستاده بود ولی این بار به جای گریه کردن داشت می خندید و گوشی موبایلشو جلوی صورتش گرفته بود, با اینکه کمی رفتارش غیر عادی بود ولی بازم از کنارش آهسته رد شدم و رفتم....

هفته ی سوم که دیدمش بازم وایستاده بود وگوشی موبایلشو جلوی صورتش گرفته بود و داشت بلند بلند می خندید دیگه نتوستم راحت از کنارش بگذرم , کنجکاو شده بودم , قضیه ی این آدم چیه؟؟؟ یه هفته گریه , هفته های بعد خنده؟؟؟!!! خیلی با خودم کلنجار رفتم اما بالاخره تصمیم گرفتم برم جلو...

شروع کردم به حرف زدن باهاش , بعد از احوال پرسی و زیارت قبول ازش خواستم تا موضوعه رفتارش تو این مدت رو برام توضیح بده , اولش قبول نکرد اما بعد از اصرار زیاد من شروع کرد به تعریف کردن و گفت:

گره کوری توی زندگیم خورده بود , مشکلات و سختی ها توی زندگیم موج میزد , تحملم داشت تموم می شد که یک روز یکی از دوستانم اینجا یعنی جمکران رو بهم معرفی کرد و گفت مرسومه که 3شنبه ها به اینجا بری و با امام زمان غریبمون درد و دل کنی , منم معطل نکردم و اولین 3شنبه به اینجا اومدم...

وقتی هفته ی اول به اینجا پا گذاشتم طبق حرفای دوستم و دله گرفته ای که داشتم شروع کردم به گریه کردن اما همینطوری که گریه و دردودل می کردم یه دفعه موج جمعیت تکونم داد , افکارم به هم ریخت و با خودم گفتم این همه آدم اینجان اونوقت چه جوری میگن امام زمان تنها و غریبه؟؟؟؟!!!....

در همین افکار بودم که یک دفعه صدای جیغه زنی دوباره افکارم رو بهم ریخت.... اون زن جیغ میزد که بچه ام رو از خودت میخوام... باورتون نمیشه , خیلی دردناک بود... بعد از صدای اون جیغ کم کم زمزمه های دیگه ای به گوشم رسید که آی خونه ندارم , پول ندارم , ماشین ندارم , بچه می خوام , زن می خوام , سلامتی می خوام , سرطان دارم و هزارتا بدبختیه دیگه...

قلبم گرفت , دیگه تحمل شنیدن نداشتم , آخه من یه گوشه ی این همه دردو شنیدم و حالم بد شد , الهی بمیرم برای امام زمانم که ثانیه ثانیه همه ی این چیزارو می بینه و می شنوه و حتی کسی رو نداره که باهاش دردودل کنه.... همین شد که تصمیم گرفتم تا توی هفته هرچی اس ام اس و جوکه جدید که برام میاد نگه دارم وهر 3شنبه بیام جمکران و برای مولای غریبم بخونم تا شاید لبخندی به لبشون بیاد و لحظه ای از غصه دورشون کنم همین....

همین شد که یاد گرفتم به غیر از تسلیت گفتن در ایام سوگواری باید در شادی ها هم به بابای خوبم تبریک بگم:

      ...یا صاحب الزمان عید فطر مبارک...

!! نوشته شده توسط یک منتظر | 18:30 | دوشنبه سی ام شهریور 1388 •

عشق به مهربانترین پدر عالم وجود

به عهد عشق اگر عاشقی وفا بکند...

    ببایدش ز جهان ترک ماسوی بکند...

           به آستان خدا دست بر دعا بکند...

                   دلا بسوز که سوز تو کارها بکند...

                        دعای نیمه شبی دفع صد بلا بکند...

                     (اللهم عجل لولیک الفرج)

!! نوشته شده توسط یک منتظر | 2:26 | دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 •

چاه و تنهایی

 

سلام بابا جونم

شنیدم شما امام غریب هستی... شنیدم گوشی وجود نداره تا حرفای شما رو بشنوه... به درد و دلتون گوش کنه...

اما به جز اینا دیشب یه چیزای دیگه هم شنیدم.... شنیدم یک جایی ، یک چیزی انتظار می کشه... انتظار شنیدن یه صدای آشنا... انتظار شنیدن درد دله یک تنها... آره... یه چاه... یه چاه منتظره... منتظره تا حرفای مولاشو بشنوه... منتظره تا صبورانه به درد و دلهای اولین ستاره گوش کنه... اما.... اما غافل از اینکه دیگه توانی نمونده... دیگه این دله همیشه تنگ توی این دنیای خاکی و سنگی نیست...

ضربه ی یک شمشیر زهر آگین و دو نیمه شدن دوباره ی ماه...                                                        انتظار یک چاه و چشم به راهی یتیمان....                                                                                    و.....

امام غریبم تسلیت.....

!! نوشته شده توسط یک منتظر | 2:38 | شنبه بیست و یکم شهریور 1388 •

جومونگ و پولهای بر باد رفته

سانگ ایل گوک» بازیگر نقش «جومونگ» در بدو ورود به تهران با استقبال شدید هواداران ایرانی خود مواجه شد.

ورود جناب «سانگ ایل گوک» بازیگر نقش «جومونگ» به تهران و استقبال بی‌نظیر و گسترده خبرنگاران شبکه‌های شش‌گانه تلویزیونی، نمایندگان اصحاب مطبوعات ـ از زرد و نارنجی گرفته تا سبز و سفید و قرمز ـ و صد البته مردم جومونگ‌ دوست از جناب ایشان، ما را بر آن داشت تا پس از ماه‌ها صبر و تحمل، دندان از سر جگر برداشته و ناگفته هایی را بازگو نماییم:

«افسانه جومونگ» نام سریالی است که توسط صدا و سیما خریداری و از سال گذشته در یکی از شبکه های سیما به نمایش در آمده، سپس با حاشیه های مختلف پرورده گردیده و سرانجام دغدغه ذهن ها شد!

خبرگزاری فارس:

«مجموعه تلوزیونی "افسانه جومونگ " چند ماهیست که از شبکه سوم سیما پخش می شود و توانسته است مخاطبان زیادی را به خود جذب کند، این در حالیست که این مجموعه ساخت کره جنوبی بخشی از جذابیت خود را مدیون دوبله‌ی زیبای گویندگان ایرانی است

هفته گذشته بیشتر خبرگزاری‌ها و در ادامه بیشتر روزنامه‌های ورزشی و غیر ورزشی پر شد از این خبر که:

«بازیگر نقش جومونگ با والیبالیست‌های ایرانی در زمین حاضر شده است و با آنها تمرین کرده است

این روزها خبری روی آنتن همه خبرگزاری‌ها قرار گرفت که خیلی نا امیدکننده و تاسف‌برانگیز بود؛ خبر آمد که:

«یک خانواده که برای گردش به خارج از شهر رفته بودند در برگشت برای این که زودتر به خانه برسند و تماشای جومونگ را از دست ندهند بچه چهار ساله خود را در تفرجگاه جا گذاشتند و این کودک از ترس و تنهایی فوت کرد


این خبر هفته گذشته مثل توپ ترکید:

«یک جوان یاسوجی به خاطر علاقه به سوسانو، هنرپیشه زن سریال جومونگ اقدام به خودکشی کرد! این جوان که پس از تماشای سریال جومونگ بشدت به سوسانو علاقه‌مند شده بود و قصد ازدواج با او را داشت، هنگامی که خانواده‌اش را از این تصمیم مطلع کرد، با مخالفت آنها رو به‌ رو شد.

جوان یاسوجی از پدرش خواست تا با فروش گوسفندانش هزینه سفر وی به کشور کره و یافتن سوسانو را تامین کند و زمانی که متوجه شد خانواده‌اش حاضر به فروش گوسفندان نیستند با خوردن قرص اقدام به خودکشی کرد.

به دنبال این ماجرا، والدین جوان عاشق‌پیشه او را به بیمارستان منتقل کردند و با تلاش پزشکان، او از مرگ حتمی نجات یافت

جومونگ اینجا، جومونگ اونجا، جومونگ همه جا. اول که خبر رسید این سریال کار دست یک جوان

یاسوجی داده است، هر چند بعد از آن طبق روال معمول یکی تایید کرد و دیگری تکذیب ولی هفته پیش خبرگزاری مهر از اخراج یک کارگر اهل خارک به خاطر این سریال خبر داد.

«یکی از کارگران حراست پایانه نفتی با تخطی از قوانین و بر خلاف مقررات با آوردن یک تلویزیون چهارده اینچ سر پست نگهبانی موجبات اخراج خود را فراهم کرد.

البته این آقا تنها توجیهی که برای مسوولان داشته و فکر می‌کرده که مسوولان این پایانه نفتی هم حتما از این سریال خوششان می‌آید، گفته که دلیل آوردن تلویزیون به محل کارم تنها برای دیدن سریال افسانه جومونگ بوده است

و این هم برخی از تیترهای خبری:

جومونگ در اردوی بازیکنان سایپا!

چرا ایرانی‌ها برای جومونگ تب می‌کنند!

جومونگ ترافیک تهران را حل کرد!

درخواست یک ایرانی برای تغییر نام به جومونگ!

جومونگ به زودی به ایران می آید!

و ... سرانجام جومونگ به یک رویداد تبدیل گشته و نگاهها رابه خود دوخت:

«''سانگ ایل گوک'' صبح روز گذشته وارد ایران شد و پس از استقبال از سوی مردم که برای دیدن این هنرپیشه به فرودگاه آمده بودند و با تاخیری چند ساعته از فرودگاه به هتل استقلال تهران رسید که در این محل نیز هواداران وی تجمع کرده بودند.

بنابراین گزارش، کنفرانس خبری سانگ ایل گوک که به عنوان سفیر یکی از تولید کنندگان لوازم خانگی کشور کره در ایران حضور یافته، قرار بود روز گذشته ساعت 14 در سالن همایش‌های صدا و سیما برگزار شود که این مراسم با حدود دو ساعت تاخیر ساعت 16 و با ازدحام بیش از حد خبرنگاران برگزار شد.

- در ابتدای ورود بازیگر نقش جومونگ به سالن، عکاسان خبری که حدود 50 الی 60 نفر بودند، به سمت او هجوم آوردند و به قدری گرفتن عکس از او ادامه پیدا کرد که همراهان این بازیگر مجبور شدند عکاسان را متفرق کنند تا نشست خبری زودتر آغاز شود.

- این نشست خبری با تلاوت آیاتی از قرآن کریم و پخش سرود ملی جمهوری اسلامی ایران و جمهوری کره آغاز و با حضور حدود 150 خبرنگار و عکاس داخلی پوشش داده شد.

- سوالات برخی از خبرنگاران پیرامون حواشی سریال «افسانه جومونگ» بود که «سان ایل گوک» از شنیدن برخی از آنها تعجب می‌کرد... .»


حالا دیگر همگان به یک مسئله می اندیشیدند و سلول های مغزشان در اشغال یک نکته درآمده بود: جومونگ!

و این یعنی معجزه!

معجزه رسانه های گروهی- و در رأس همه تلویزیون- که با تبلیغات پیگیر خویش آفریدند... .

و البته در این میان حقیقتی دیگر نیز به اثبات رسید که عبارت بود از :قدرت اعجاز آفرینی سازمان مفخّم صدا و سیما! این رسانه فراگیر، اثرگذار و معجزه گر!

رسانه ای که با در اختیار داشتن پشتوانه ی سنگین مالی، نیروی انسانی متخصص و امکانات استثنایی، فرصت و موقعیتهای فوق العاده، قادر است اندیشه ملتی را در تسخیر گرفته، فرهنگ مورد نظر خویش را در سراسر این سرزمین حاکم سازد.

لیک این روزها او این همه توان و استعداد را درخدمت کدامین باور گرفت و چه فرهنگی را بر صفحه اندیشه ها نقش کرد؟

این تازه همه ماجرا نبوده و هنوز پرده ای دیگر از آن باقیست و آن این که:

در زیر سقف همین آسمان بر روی سنگفرش همین کوچه ها مردی قدم بر می دارد سرو قامت و مشکین مو، انواری ملکوتی از سیمای مبارکش در تابش است و عطری روحانی از وجودش می تراود.

اگر چه می بینیم، لیک نمیشناسیمش و اگر چه نمی شناسیمش لیک زنده و حاضر و ناظر درمیان ماست !

او کسیست که جهان آفرین، بندگان خویش را به میمنت وجود وی به میهمانی زمین فرا خوانده و از برکت حضورش آنان را با نعمت های گوناگون خود روزی داده، هستی وامدار اوست.

شناخت و معرفت این مرد آسمانی، دستگیره نجات از مرگ جاهلیست و انس و پیوند معنوی با وی سرمایه ی سعادت و نیکبختی هر دو جهان!

ما پیوسته در هر دو سرای نیازمند و وابسته به او وخاندان پاکش صلوات الله علیهم بوده و هستیم و خواهیم بود.

و این حقیقتی است که کارشناسان و دانشمندان دینی بهتر از هر کس از آن با خبرند؛ لیک سهم این حجت آشکار و یگانه خلیفه زنده ی پروردگار از این همه امکانات و سرمایه مادی و معنوی چه بوده است؟!

چه می شد اگر این بمب باران فرهنگی در جهت احیاء نام مقدّس او صورت پذیرفته و این جمعیت عظیم به خاطر نام و یاد وی به حرکت در آورده شده بود!

اما دریغا که برنامه ریزان و مصرف کنندگان این ثروت کلان نه خود را مدیون او می دانند و نه بیعتی نسبت به وی در خود سراغ دارند.

افسوس که ذهن های آماده و سلول سلول مغز ملتی پرشور و وفادار به ایمان و آیین، همان هایی که رمضان ها و محرم ها و عاشوراها، غیرت ذاتی و حمیت مذهبی خویش را به جهانیان نشان داده اند،از بیهودگی ها انباشته اند!

و اینگونه نسلی که رسول خاتم(ص) از ایشان به عنوان معادن طلا و نقره یاد فرموده، چه اسفناک به پوچگرایی و ساده اندیشی و سطحی نگری سوق داده شده و به پای دانشگاهی نشانیده شده اند که «پایان نامه» آن هرچه هست، امام شناسی و مهدی دوستی نیست!

برگرفته از سایت پدر مهربان
!! نوشته شده توسط یک منتظر | 16:37 | سه شنبه دهم شهریور 1388 •

دلتنگتم..... بیا

بابا... سلام... میدونم اگه من جای شما بودم حتی جواب سلام هم نمی دادم اما شما...

میدونم... میدونم دلت ازم گرفته... می دونم هر ثانیه دارم خون به دلت می کنم... ولی...

بابا گوش بده به حرفام... بابا آخه من جز تو هیشکی رو ندارم... بابا دلم گرفته... بابا خسته ام... بابا پس کی میای؟؟؟

بابا بیا! من دیگه طاقت ندارم... بابا دارم له میشم زیر بار غصه... زیر بار این همه غم... این همه گناه...

بابا چند روزه همه جا میشنوم این ماه خدا یه مهمونی گرفته،حتی منم دعوتم... میگن تو این ماه خدا قول داده گناهامونو ببخشه،حتی گناهای منو... بابا برام دعا می کنی...؟ دعا می کنی گناهام بخشیده بشه؟ بابا می ترسم... می ترسم این ماه رمضونم تموم بشه اما من هنوز آدم نشده باشم...

بابا دلتنگتم... بابا بیا پناه اشکام باش...

!! نوشته شده توسط یک منتظر | 23:3 | جمعه ششم شهریور 1388 •

از رمضان تا ظهور

کنار سفره نشسته بودم... همه چیز آماده بود... به به... بوی خوش آش رشته که با سبزی تازه پخته شده بود هوش از سر آدم می برد.... همه چیز مرتب بود... خرماهایی که بینش پر از گردو بود... نون و پنیر و گردو و سبزی و گوجه و خیار خورد شده.... ظرفهای فرنی که روش پر از مغز بادوم بود و با دارچین روش نوشته بودن یا علی.... حلیم... چند تا قوری پر از چای... لیوان و بشقاب و قاشق هم که دور سفره با سلیقه چیده شده بود.... همه ی اینا یه طرف اون پارچ آب که توشم پر از یخ بود یه طرف.... بعد از این روز گرم بد جوری چشمک میزد.... داشتم همینطوری سفره رو نگاه می کردم و توی ذهنم مرور می کردم که اول کدوم رو بخورم که یک دفعه یه غم سنگینی توی دلم نشست... این غم چی بود دیگه؟؟؟   گرسنگی؟؟؟؟          نه!!! خیلی تا اذان نمونده....   پس چرا قلبم غصه داره؟؟؟   خانواده و دوستامم که همه خوبن....  چرا یه دفعه دلم آشوب شد؟؟؟   چشمم افتاد به پنجره... کم کم به غروب داریم نزدیک می شیم ... امروزم داره تموم میشه... چرا دلم سنگینی میکنه؟؟؟                آهان...  یادم اومد...  امروز جمعه اس.... باز یه جمعه ی دیگه داره میگذره و تموم میشه اما .....  بازم یه مهربونی تنها نشسته و داره دعا میکنه.... 

 صدای sms گوشیم اومد... با خودم گفتم بچه ها هم دلشون گرفته ... الان توی این sms طبق معمول نوشته:  ...و باز هم جمعه ای دیگر...

اما همینکه چشمم به متن این sms افتاد دلم باز شد.... توی پوست خودم نمی گنجیدم... شروع کردم به جیغ زدن...  الان دیگه همه ی اهل خونه دور هم جمع شدیم.... همه منتظرن تا من sms ای رو که برام اومده بخونم... با صدای بلند و شعف زیاد خوندم.... امام زمان (عج) ظهور کردند ، پایان این دوری را به شما دوست عزیز تبریک میگویم....   اونقدر شاد بودیم که دیگه کسی حال خودشو نمی فهمید...  بعضی ها سجده ی شکر میکردند.... بعضی ها با گوشی هاشون به آشناهاشون تبریک میگفتن.... اصلا انگار دنیا یه رنگ دیگه شده بود.... تازه معنی گلستان شدن دنیارو می فهمیدم...  همه خوشحال بودیم... لحظات فوق العاده ای بود.... تموم شدن سختی ها و تنهایی های امامم... وای خدای مهربونم ازت ممنونم....  غرق خوشی بودم و داشتم بلند بلند از سر شوق گریه می کردم که صدای زنگ ساعت همه چیز رو خراب کرد....

آره همش یه خواب بود... یه خواب کوتاه و قشنگ... خوابی که می گفت اماممون ، امامی که لحظه به لحظه مراقبمونه و برامون دعا می کنه ، دیگه تنها نیست.... خوابی که می گفت دیگه غروبای جمعه دلگیر نیست... خوابی که می گفت............... 

اما رنگ آسمون از چیز دیگه ای حکایت می کنه....  حکایت از تموم شدن یه جمعه ی دیگه....  حکایت از آدمای بی وفا و فراموش کار... حکایت از دوری.... حکایت از تنهایی و غربت.... حکایت از دلتنگ پدر بودن....

!! نوشته شده توسط یک منتظر | 22:51 | جمعه ششم شهریور 1388 •

دوستی با دوست شفیق

دوست...  واقعا تعریف دوست چیه؟؟  دوستی یعنی چی؟؟  دوستی یعنی اینکه در نهایت عشق و علاقه و من بمیرم،تو بمیری ، دوست عزیزت خیلی راحت بهت دروغ بگه؟؟؟ دوستی یعنی اینکه رفیق همراهت خیلی راحت وسط راه بهت پشت کنه؟؟ دوستی یعنی تظاهر؟؟؟ حالا اصلا این حرفای روزمره به کنار!!!

واقعا بیا یه چند ثانیه باهم درست فکر کنیم... کدومشون تا الان واقعا دوست بودن،کدومشون؟ یا اصلا به وجدانت رجوع کن ، تا حالا واسه کدومشون یه دوست واقعی بودی؟؟ نه خداییش چند ثانیه خاطراتتو مرور کن.... ول کن اعصابت خورد میشه..... انقدر نارفیقی توی این دنیا زیاد شده که فکر کردن بهش قلب آدمو به درد می یاره.......

یعنی ما انقدر بدبخت و تنهاییم؟؟ حتی دریغ از یک دوست؟؟؟

به قول یه بنده خدایی: اما براستی کسی نیست که بتونه همیشه و همه وقت اون محبت و انرژی ای رو که به پاش میریزیم به ما برگردونه؟؟ دوستی که هر وقت دلت گرفت به حرفات گوش بده؟؟ دوستی که دوستیش از روی احتیاج نباشه؟؟                     یه جمله ی معروفی هست که اینجا خیلی کاربرد داره: گشتم نبود ، نگرد نیست....  اما.... اما نه..... شوخی کردم.....

یک نفرو می شناسم که آخر رفاقت.... دوست واقعیه... مطمینم که فهمیدی کیو می گم.... خیلی ها بهت این حرفو زدن... اما این حرف منو سرسری نگیر... این دوستی یه دوستیه متفاوته... جنسش با دوستیای زمینی فرق داره... البته از طرفه ما مدل دوستی همونه... دروغ.... نارفیقی...     اما اون دوست مقابله که متفاوته... همیشه در دسترسه.... نه تنها وقتایی که پول و ماشینو ...نداری بلکه وقتاییکه دلشو می شکونی هم باهات دوسته... دوسته دوست... یه دوست واقعی... یه رفیق شفیق... تو یک قدم به طرفش برو تا معنای این حرفارو درک کنی.... فقط یک دردودل... همین...

!! نوشته شده توسط یک منتظر | 2:31 | چهارشنبه چهارم شهریور 1388 •

 به نام خدا

اسم نمایش انتظار

صحنه اول راوی نمایش روی صحنه میآید وراجع به ظلم و بیداد و اینکه هیچ کجا در زمین آرامش نیست صحبت میکند واینکه اگر انسانها در آرامش زندگی می کردند چه اتفا قی می افتاد و زمان بر مردم چگو نه می گذ شت وعمر مردم طو لانی می شد  و

بچه ها چگو نه رشد می کردند در آرامش وبه چه جایگاهی می رسید ند و هیچکس نگران آ ینده نبود

صحنه دوم زمین میاید روی صحنه واز اتفا قاتی که روی آ می افتد وچه ظلمهای وحشتناکی در روی آن انجام میافتد که هیج گوشی قادر به شنیدن آن نیست  وهیج

چشمی قادر به دیدن آن وخود زمین متحیر مانده ونمی داند چکار کند به خدا شکایت کند 

در صحنه سوم آفتاب می اید ومی گوید من مهمان دارم و منتظر  هستم زیرا خودش گفته می آید وزمین به او می گویدمیهمان تو کیست چه کارکردی برای آمدنش

وخورشید می گو ید مگر تو منتظر نیستی من به خورشید نور دادم زمین را با نور خودم سبز و آماده کردم به دریاها وابرها آب دادم به مردم واهلش سرسبزی دادم که وقتی

او میآید همه جا وهمه کس آماده باشند سبز ودل شاد آماده ومهیا زمین به آفتاب میگو ید تو چرا اینقدر بیتابی حالا اکر میهمان تو نیاید چه میشود

ودر صحنه آخر راویمیاید روی صحنه واز غم دوری امام زمان علیه السلام صحبت می کند وبرای فرج وآمدنش دعا میکند.

!! نوشته شده توسط یک منتظر | 22:27 | دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 •

RSS